هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

هاني كوچولو

خنده ها و اخم های هانی (دوسال و یک ماه )

  مامان بترس حالا بخند   وای که از خجالت آب شدم مامان کی اومدی توی حموم  کی این عکسها رو گرفتی   بقیه عکسها توی ادامه مطلبه تازه       مامان بترس حالا بخند   بازم بترس حالا بخند هر بار که من این اداها رو در میارم مامانی مجبوره که بترسه و به جاش بخنده نه دیگه این ده تن هم گنجایش منو نداره و باید عوضش کنم ببینم این شکلی میشه سوار شد فایده نداره باید ماشینمو عوض کتم خاله شیدا عاشقتم وقتایی که خاله شیدا کنارمه من اون روز این شکلیم خاله شیدا کلاس اول دبستانه و روزای تعطیل میاد خون...
12 اسفند 1391

خرگوشای هانی کوچولو

دور از چشم بابایی بازم دستم به خرگوشها رسید وای که عاشقشونم   آخ که چه سنگینه این قفس بزار ببرمشون توی اتاقم که دوره هم بشینیم       خرگوشای نازم توی قفس دلشون میگیره درشون میارم که دلشون شاد شه     خرگوشای نازم من عاشقتونم  شما هم منو دوست دارید      اینجا محل تنبیه منه هر وقت شیطونی میکنم مامانی منو اینجا میزاره و تا آروم نشدم نمیزاره بیام پایین درب این کشو چرا بازه مامانی هنوز پی نبرده من این بالا رو خیلی دوست دارم  عصرونه من و مامانی دوتا نوشیدنی داغ   مامان این ...
25 بهمن 1391

هانی توی جشن تولد پسرخاله چه کرد!!!!

  هانی افتاد توی کیک اگه میخواید بدونید چکار کردم برید ادامه مطلب آخ جون تولد   یازده بهمن تولد سالگی پسرخالم بود من جزء مدعوین مهم این جشن تولد بودم آخه همه یه حسابه دیگه روم باز کردن و قبل از حضورم خاله جون حسابه منو کرده و وسایل تزئینی گران قیمتشو قایم کرده که من دستم بهش نرسه حسابی که میگفتم همه روم باز کردن همینه این آقا دومادو که به جا میارید ؟تولده ایشونه امروز این شازده هم نیاز به معرف نداره که   قبل از اینکه کیک تولد برسه جشن خیلی سرد پیش میرفت ؛منم سریع پریدم این بالا و شروع کردم به رقصید   123 دست دست همونطور که میرقصیدم بصورت آهنگین ...
18 بهمن 1391

هانی در آتلیه و آرایشگاه

سلام دوستای گلم  دوسال و دور روزم که بود همراه با بابا و مامانی رفتیم لامرد ،عکاسی سارینا پیش آقای حیاتی که عکس های خوشگل بندازم مامانی از قبل برام نوبت آتلیه گرفته بود و البته به آقای حیاتی هم گفته بود که هانی خیلی شیطونه و باید براش حوصله خرج بدید   آقای حیاتی هم که دید ماجرا از این قراره و من حاضر نیستم حتی برای یک لحظه روبه دوربین بشینم تصمیم گرفت عکس های سوژه ای ازم بگیره             سلام دوستای گلم  دوسال و دور روزم که بود همراه با بابا و مامانی رفتیم لامرد ،عکاسی سارینا پیش آقای حیاتی که عکس های خوشگل بندازم مامانی از قبل برام نوبت آتلیه...
14 بهمن 1391

کاوش های هانی کوچولو

امروز صبح با مامانی به مرکز بهداشت مراجعه کردم تا رسیدم اونجا یاده تمامی واکسن هایی که بهم تزریق می کردن افتادم و حاضر نشدم به بهورز نردیک بشم و هرچه اصرار کرد پیشش نرفتم و سریع میرفتم توی راهرو و روی صندلی بیرون می نشستم ولی بعد از دقایقی بهم یک خودکار و دفتر دادن تا رضایت دادم روی وزنه وایسم و وزنمو بگیرن وزنم :14:700 و قدم :92       امروز صبح با مامانی به مرکز بهداشت مراجعه کردم تا رسیدم اونجا یاده تمامی واکسن هایی که بهم تزریق می کردن افتادم و حاضر نشدم به بهورز نردیک بشم و هرچه اصرار کرد پیشش نرفتم و سریع میرفتم توی راهرو و روی صندلی بیرون می نشستم ولی بعد از دقایقی بهم یک خودکار و دفتر دادن تا ...
11 بهمن 1391